معصومیت ممول - شجاعت چوبین - مهربانی بنر - امید هاچ - پشتکار پرین - زیبایی دختر مهربون - ارزوهای نل - فداکاریه پدر ژپتو - اینها چی شدند ؟ این موجودات الان کجا هستند ؟
بخونی تا اخر خودت می فهمی
یادته تو دانشگاه مسابقه کارتون می دادیم !!
ای یادش بخیر معمولا برنده می شدم .
راستی ببینم یادت هست دوست دختر سنجاب بنر کی بود ؟
یا اسم دختره تو گالیور چی بود ؟
اسم دختری که چوبین تو خونشون زندگی می کرد چی بود ؟
کارتون اقای سکسکه یادته ؟
اسم سگ حنا چی بود ؟
اسم سگ پرین چی بود ؟ اسم خرش چی بود ؟ اسم پدر بزرگ پرین چی بود ؟
اسم اون کسی که تو گالیور همیشه می گفت من مخالفم چی بود ؟
وای وای عشق من کارتون ممول !!
memol - دختر مهربون
جهانگرد یادت هست ؟ بلفی و لیلیبیت ؟
راستی اسم اون سنجاب بلفی که پرواز می کرد یادته ؟
اسم پسر شهردار تو کاتون لیلی پوت یادت هست ؟
وای دهکده حیوانات رو بگو
..... زنان کوچک - بچه های کوه الپ - گربه سگ - یادمه عشق تو پلنگ صورتی بود - هایدی - جزیره گنج - کنا....
یادش بخیر
تا صبح می تونم بازم ازت سوال بپرسم مطمعنم بازم اول می شم
... اما ما دیگه بزرگ شدیم ؟؟؟؟؟؟
بین خودمون بمونه ولی من باز هم کارتون می بینم
اما الان چیزایی رو که اونوقت می دیدیم و می فهمیدم دیگه نمی فهمم
راستی از قهرمان های دوره بچگیمون خبر داری؟
اقای سکسکه رفته خودشو عمل کرده دیگه سکسکه نمی کنه -
تو یه اداره کارمنده - ماهی 200 هزار تومن حقوق میگیره 3 تا بچه هم داره
چوبین بعد از این که برونکا رو شکست داد برگشت به سیاره خودشون!
الان اونجا ریسس یه اداره هستش . کلی بخاطره مبارزاتش تحویلش می گیرند
اما اون روز تو یه روزنامه خوندم که ممکنه به خاطر اختلاس محاکمه بشه
گالیور یه شرکت مسافرتی راه انداخته - الان مردم رو با تور میبره به لیلیپوت - .
فلرتیشیا یادت هست ؟ اره همون دختر کوچولو -
عاشق گالیور شد اما چون ازمایش ژنتیکشون مثبت نبود خودشو کشت.
پرین رفت پدر بزرگ رو پیدا کرد الان همه کاره کارخونه ریسندگی هستش
پدر بزرگش رو که پیر شده بود برده گذاشته تو خونه سالمندان
ممول با جهانگرد ازدواج کرد تو یکی از سفر هاشون که با هم رفته بودن جهانگرد رو یه گربه خورد
ممول هم دیگه دیده نشده بعضی ها می گن معتاد شده - اخرین بار وقتی داشته کراک می خریده دیده شده
دختر مهربون با اوسکار قرار بود ازدواج کنند اما به خاطر حسودی خواهر اسکار ، این اتفاق نیفتاد . پدرش ورشکسته شد و فرار کرد . یکی از دختر های خیابونی معروف تهران شده بوده . اما چون یه بار موقع سوار شدن به یک زانتیا گرفتندش . الان تو خونه ریحانه زندگی می کنه .
پدرژپتو برا اینکه خرج دانشگاه ازاد پینیگیو رو بده مجبور شد یکی از کلیه هاشو بفروشه . اون یکی کلیه اش هم الان از کار افتاده . الان باید بره دیالیز . پی نیگیو برای جور کردن خرج پیوند کلیه مجبور شد دانشگاه رو ول کنه و الان تو پیک موتوری کار می کنه .
اونقدر شیچورچی و دوستاش برای پسر شجاع و خانوم کوچولو و خرس مهربون حرف در اوردن . تا اینکه پسر شجاع تو یه دعوای ناموسی خرس مهربون رو با چاقو زد . الان تو زندانه و منتظره تا 18 ساله بشه و حکم قصاصو اجرا کنند .
بچه های الپ که یادت هست ؟؟
انت و لوسین با هم ازدواج کردند . ولی همیشه تو خونه با هم دعوا دارند . چند بار کارشون به دادگاه کشیده .
لوسین یه گاوداری بزرگ داره . انت هم ارایشگاه باز کرده . هنوز بچه دار نشدند . مادر لوسین سر این موضوع کلی انت رو اذیت می کنه . انت می خواد بره پیش همون دکتری که پای دنی رو عمل کرد . اما لوسین چون کمی غیرتی هست و چون اون دکتر مرد هست به انت اجازه نمی ده .
پلنگ صورتی یه بار داشت از دست گارگاه دودو فرار می کرد که تو تصادف کشته شد و کاگاه دودو چون یک پیانو افتاد رو سرش قطع نخاع شده .
عکس هادی و هدی دیروز تو روز نامه بود .. الان سر شاخه اصلی گلد گو.ئست هستند . هرچه قدر پدر بزرگ نصحتشون کرد گوش نکردند . هنوز هم مثل اون وقتا عروسکند و با چند تا نخ که بهشون اویزونه دارند زندگی می کنند . زیر شاخه هادی . عاشق هدی شده و به خاطر همین کار به دادگاه کشیده شده فعلا .
کنا اهالی جزیره کنج رو پیچوند و با مدلاک هم دست شد . کل طلا ها رو دزدیدند . الان پلیس بین الملل دنبالشونه
ساعت شلمان خواب موند و زنگ نزد . برا همین چون 2 هفته از خواب بیدار نشد در اثر گرسنگی مرد
پت و مت رفتند مدرسه تیز هوشان و با رتبه خوب تو دانشگاه قبول شدند .. پت یه دوم خردادی شد . اما مت یه محافظه کار شد تو قضیه 18 تیر مت زیر اب پت رو زد و اون از دانشگاه اخراج شد . پت رفت سربازی . از شانسش افتاد تو راهنمایی و رانندگی . با پول جریمه ها یه 206 خرید و الان شب و روزش تا پارتی های انچنانی میگذره
و اما مت !! با سابقه درخشانش تو 18 تیر و نشون دادن توانا یی های خودش بعد از فارغ التحصیلی برای سربازی امریه گرفت تو حراست دانشگاه . بعد از مدتی به کار های تجاری علاقمند شد . با توجه به اشنا هایی که داشت کلی وام گرفت . کلی شرکت صوری تاسیس کرد
نل و پدر بزرگش اخرش فهمیدند پارادایز همون بهشته و برای رفتن به اونجا برای رفتن و دیدن دنیایی بدون بدی باید بمیرند برای همین هردو با هم خودکشی کردند .
هاچ بالاخره مادرشو پیدا کرد و با کمک مادرش یک خشک شویی باز کردند .
صند باد و علی بابا چون پاسپورت نداشتند نمی تونستند سفر کنند . بعد از کلی دوندگی یه اشنا پیدا کردند تا گذر نامه بگیرند . اما چون کارت پایان خدمت علی بابا جعلی بود دستگیر شدند و الان تو زندان اوین هستند .
آره می بینی ؟؟؟ قهرمانها هم همشون ادمهای معمولی شدند ! ما بزرگ شدیم . و قهرمانهامون تبدیل به موجودات واقعی شدند ؟!
آدم وقتی بزرگ می شه که واقعیت ها رو می بینه و یا دست از تخیل و آرزوهاش بر می داره...