تبليغاتX
مشاوره رایگان

مشاوره رایگان

نیمه پر لیوان رو ببین...

نامرد...

یادته؟
یادته وقتی میخواستی بری شهر خودتون، همیشه میبردمت ترمینال؟
یادته همیشه قبل از اینکه سوار بشی بغلت میکردم و گریه میکردیم؟
یادته سوار میشدی و میرفتی کنار پنجره میشستی و منو نیگا میکردی؟
یادته صدای همدیگرو نمیشنیدیم، حرفهام رو مینوشتم رو گوشیم و بهت نشون میدادم؟
یادته همش میگفتی:«دیوونه! تورو خدا گریه نکن، من خیلی دوست دارم؟»
چی شد؟ الان دیگه دوسم نداری؟
الان کی رو دوست داری؟ راستشو بگو.

آن روز که دلت پیش دلـــــــم بود گرو          دستهای مرا سخت فشـردی که نرو
آن روز که دلت به دیگری مایل گشت          کفشهای مرا جفت نمودی که برو...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 2:6  توسط امید  | 

یاد یار...

همیشه به فکرشم، بعده ۱ سال و نیم هنوزم به یادشم، همیشه و هر جا. هر کاری کردم یادش از فکرم بیرون نمیره، همیشه فکر میکنم که یه روز دوباره برمیگرده، اما هیچوقت بر نگشت، حتی روز تولدم هم به یاده من نبود، اولش فکر میکردم شاید یاش رفته که تولدمه اما یادم افتاد کسی که ۴ سال پشت سر هم تولد یکی رو بهش تبریک میگه، چطور میشه یهو یادش بره و فراموش کنه؟!
الانم به یادشم، خبری ازش ندارم، نمیدونم کجاست و داره چی کار میکنه، فقط میدونم:

من از یاد عزیزانم، دمی غافل نمی مانم           نمی دانم عزیزانم، ز من یاد میکنند یا نه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:33  توسط امید  | 

9 دی...

هر سال همین موقع منتظر تلفن بودم، منتظر بودم، عشقم، جونم، زندگیم بهم زنگ بزنه و با اون صدای ناز و قشنگش بهم بگه:«عزیزم، تولدت مبارک!»
حتی پارسال بعد از ۷ ماه که بهم زده بودیم و همه چی تموم شده بود، بهم زنگ زد، کلی حرف زدیم و کلی داغ دلمون تازه شد و گریه کردیم. همیشه بهم میگفت، دوس دارم اولین کسی باشم که تولدت رو بهت تبریک میگه، ۴ سال هم همینطور بود، اما امسال، حتی یه اس ام اس خشک و خالی هم نداد، فکر کنم انتظار امسال تا ساله دیگه و اون یکی سال و سال بعد اون و ... ادامه پیدا کنه!
میدونی چیه؟! دلم خیلی براش تنگ شده!

نگاهـــــم یاد باران کرده امـــشب          مرا سر در گریبان کرده امشب
غم و فریاد من از این و آن نیست          دلم یاد رفیقان کرده امشب...
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:27  توسط امید  | 

افسوس...

نمیدونم چرا ما عادت کردیم به افسوس خوردن، نمیدونم چرا نمیخواییم قبول کنیم، چرا نمیخواییم قبول کنیم، کاری بکنیم که بعدا پشیمون نشیم، بعدا افسوس نخوریم.
وقتی چیزی داریم قدرشو نمیدونیم، اما وقتی میره افسوس میخوریم و همش در انتظاریم که برگرده.
اما به قول شاعر:
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد   تا قیامت دل من گریه میخواد...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:58  توسط امید  | 

بازی روزگار...

بازی روزگار رو ببین، تو چشم میزاری و من قایم میشم، تو یکی دیگه رو پیدا میکنی و من برای همیشه گم میشم!

تا حالا قایم شدی؟
شده قایم بشی و دیگه پیدا نشی؟!
برای من این اتفاق افتاده، رفتم پشت درخت قایم شدم، منتظرش تا بیاد منو پیدا کنه، از کنارم رد شد، بدون اینکه منو ببینه و دست یکی دیگه رو گرفت و رفت، منم از پشت درخت، نیگا کردم و اشک ریختم...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:54  توسط امید  | 

پدر عشق بسوزه...

امروز تو سایتهای خبری یه خبر نوشته بود، در مورد هفت تیرکشی تو دانشگاه آزاد دزفول!
جالب بود برام، خبر رو خوندم و چیزی رو که از این خبر فهمیدم، اینجا نوشتم:
مثل اینکه آقای هفت تیر کش، یه جوون ۲۲ ساله، به یکی از خانومهای کلاس پیشنهاد دوستی میده و گویا خانوم قبول نمیکنه و بهوونه میاره که من نمیخوام و نمیتونم و از این حرفها، پسر ساده هم قبول میکنه و خودشو میکشه کنار، چند روز پیش میفهمه که همون خانم، با یکی از پسرای همکلاسی رفیق شده، بد جور شاکی میشه و میره تو فکر که چطور میتونه انتقام بگیره. آخر سر میره و یه کلت میگیره و میره سر کلاس، کلاسی که دختره و دوس پسرش اونجا بودن، تفنگ رو درمیاره و شروع میکنه به تیر اندازی، البته به صورت هوایی، کسی هیچیش نمیشه، فقط پسره عاشق بدبخت رو میگیرن و میبرن!
بیچاره هم دختر رو میبازه هم زندگیشو، اینجاس که میگن:پدر عشق بسوزه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:35  توسط امید  | 

یادش بخیر...

معصومیت ممول - شجاعت چوبین - مهربانی بنر - امید هاچ - پشتکار پرین - زیبایی دختر مهربون - ارزوهای نل - فداکاریه پدر ژپتو - اینها چی شدند ؟ این موجودات الان کجا هستند ؟

بخونی تا اخر خودت می فهمی

یادته تو دانشگاه مسابقه کارتون می دادیم !!
ای یادش بخیر معمولا برنده می شدم .
راستی ببینم یادت هست دوست دختر سنجاب بنر کی بود ؟
یا اسم دختره تو گالیور چی بود ؟
اسم دختری که چوبین تو خونشون زندگی می کرد چی بود ؟
کارتون اقای سکسکه یادته ؟
اسم سگ حنا چی بود ؟
اسم سگ پرین چی بود ؟ اسم خرش چی بود ؟ اسم پدر بزرگ پرین چی بود ؟
اسم اون کسی که تو گالیور همیشه می گفت من مخالفم چی بود ؟
وای وای عشق من کارتون ممول !!
memol - دختر مهربون
جهانگرد یادت هست ؟ بلفی و لیلیبیت ؟
راستی اسم اون سنجاب بلفی که پرواز می کرد یادته ؟
اسم پسر شهردار تو کاتون لیلی پوت یادت هست ؟
وای دهکده حیوانات رو بگو
..... زنان کوچک - بچه های کوه الپ - گربه سگ - یادمه عشق تو پلنگ صورتی بود - هایدی - جزیره گنج - کنا....

یادش بخیر
تا صبح می تونم بازم ازت سوال بپرسم مطمعنم بازم اول می شم
... اما ما دیگه بزرگ شدیم ؟؟؟؟؟؟
بین خودمون بمونه ولی من باز هم کارتون می بینم
اما الان چیزایی رو که اونوقت می دیدیم و می فهمیدم دیگه نمی فهمم
راستی از قهرمان های دوره بچگیمون خبر داری؟

اقای سکسکه رفته خودشو عمل کرده دیگه سکسکه نمی کنه -
تو یه اداره کارمنده - ماهی 200 هزار تومن حقوق میگیره 3 تا بچه هم داره
چوبین بعد از این که برونکا رو شکست داد برگشت به سیاره خودشون!
الان اونجا ریسس یه اداره هستش . کلی بخاطره مبارزاتش تحویلش می گیرند
اما اون روز تو یه روزنامه خوندم که ممکنه به خاطر اختلاس محاکمه بشه

گالیور یه شرکت مسافرتی راه انداخته - الان مردم رو با تور میبره به لیلیپوت - .
فلرتیشیا یادت هست ؟ اره همون دختر کوچولو -
عاشق گالیور شد اما چون ازمایش ژنتیکشون مثبت نبود خودشو کشت.

پرین رفت پدر بزرگ رو پیدا کرد الان همه کاره کارخونه ریسندگی هستش
پدر بزرگش رو که پیر شده بود برده گذاشته تو خونه سالمندان

ممول با جهانگرد ازدواج کرد تو یکی از سفر هاشون که با هم رفته بودن جهانگرد رو یه گربه خورد
ممول هم دیگه دیده نشده بعضی ها می گن معتاد شده - اخرین بار وقتی داشته کراک می خریده دیده شده

دختر مهربون با اوسکار قرار بود ازدواج کنند اما به خاطر حسودی خواهر اسکار ، این اتفاق نیفتاد . پدرش ورشکسته شد و فرار کرد . یکی از دختر های خیابونی معروف تهران شده بوده . اما چون یه بار موقع سوار شدن به یک زانتیا گرفتندش . الان تو خونه ریحانه زندگی می کنه .

پدرژپتو برا اینکه خرج دانشگاه ازاد پینیگیو رو بده مجبور شد یکی از کلیه هاشو بفروشه . اون یکی کلیه اش هم الان از کار افتاده . الان باید بره دیالیز . پی نیگیو برای جور کردن خرج پیوند کلیه مجبور شد دانشگاه رو ول کنه و الان تو پیک موتوری کار می کنه .

اونقدر شیچورچی و دوستاش برای پسر شجاع و خانوم کوچولو و خرس مهربون حرف در اوردن . تا اینکه پسر شجاع تو یه دعوای ناموسی خرس مهربون رو با چاقو زد . الان تو زندانه و منتظره تا 18 ساله بشه و حکم قصاصو اجرا کنند .

بچه های الپ که یادت هست ؟؟
انت و لوسین با هم ازدواج کردند . ولی همیشه تو خونه با هم دعوا دارند . چند بار کارشون به دادگاه کشیده .
لوسین یه گاوداری بزرگ داره . انت هم ارایشگاه باز کرده . هنوز بچه دار نشدند . مادر لوسین سر این موضوع کلی انت رو اذیت می کنه . انت می خواد بره پیش همون دکتری که پای دنی رو عمل کرد . اما لوسین چون کمی غیرتی هست و چون اون دکتر مرد هست به انت اجازه نمی ده .

پلنگ صورتی یه بار داشت از دست گارگاه دودو فرار می کرد که تو تصادف کشته شد و کاگاه دودو چون یک پیانو افتاد رو سرش قطع نخاع شده .

عکس هادی و هدی دیروز تو روز نامه بود .. الان سر شاخه اصلی گلد گو.ئست هستند . هرچه قدر پدر بزرگ نصحتشون کرد گوش نکردند . هنوز هم مثل اون وقتا عروسکند و با چند تا نخ که بهشون اویزونه دارند زندگی می کنند . زیر شاخه هادی . عاشق هدی شده و به خاطر همین کار به دادگاه کشیده شده فعلا .

کنا اهالی جزیره کنج رو پیچوند و با مدلاک هم دست شد . کل طلا ها رو دزدیدند . الان پلیس بین الملل دنبالشونه

ساعت شلمان خواب موند و زنگ نزد . برا همین چون 2 هفته از خواب بیدار نشد در اثر گرسنگی مرد

پت و مت رفتند مدرسه تیز هوشان و با رتبه خوب تو دانشگاه قبول شدند .. پت یه دوم خردادی شد . اما مت یه محافظه کار شد تو قضیه 18 تیر مت زیر اب پت رو زد و اون از دانشگاه اخراج شد . پت رفت سربازی . از شانسش افتاد تو راهنمایی و رانندگی . با پول جریمه ها یه 206 خرید و الان شب و روزش تا پارتی های انچنانی میگذره
و اما مت !! با سابقه درخشانش تو 18 تیر و نشون دادن توانا یی های خودش بعد از فارغ التحصیلی برای سربازی امریه گرفت تو حراست دانشگاه . بعد از مدتی به کار های تجاری علاقمند شد . با توجه به اشنا هایی که داشت کلی وام گرفت . کلی شرکت صوری تاسیس کرد

نل و پدر بزرگش اخرش فهمیدند پارادایز همون بهشته و برای رفتن به اونجا برای رفتن و دیدن دنیایی بدون بدی باید بمیرند برای همین هردو با هم خودکشی کردند .

هاچ بالاخره مادرشو پیدا کرد و با کمک مادرش یک خشک شویی باز کردند .

صند باد و علی بابا چون پاسپورت نداشتند نمی تونستند سفر کنند . بعد از کلی دوندگی یه اشنا پیدا کردند تا گذر نامه بگیرند . اما چون کارت پایان خدمت علی بابا جعلی بود دستگیر شدند و الان تو زندان اوین هستند .

آره می بینی ؟؟؟ قهرمانها هم همشون ادمهای معمولی شدند ! ما بزرگ شدیم . و قهرمانهامون تبدیل به موجودات واقعی شدند ؟! 


آدم وقتی بزرگ می شه که واقعیت ها رو می بینه و یا دست از تخیل و آرزوهاش بر می داره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 2:54  توسط امید  | 

اولین مطلب...

سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
نه این دل ناماندگار بی درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا
پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لااقل، هر وهله گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی در، بی دیوار٬ بی پنجره، بی پیکر
هی بخند!
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه دوست عزیز
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!!

 

از بچه گی دوست داشتم نویسنده شم، نمیدونم چرا، اما میدونم به خاطر معروفیت نبود!
از اون روزها خیلی میگذره و من الان شدم ۲۴ ساله، بعد از اینکه چند تا وبلاگ نوشتم، تصمیم گرفتم از اول شروع کنم، از صفر صفر، بنویسم و خودم رو خالی کنم، یکی بیاد و نوشتم رو بخونه و یه نظر بده و من با دلخوشی چند برابر، دوباره فردا بنویسم، شاید منم یه روز یه نویسنده شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:30  توسط امید  |