تبليغاتX
مشاوره رایگان

مشاوره رایگان

نیمه پر لیوان رو ببین...

سوال 1...

سوال خانم ز.ح:
با عرض سلام و خسته نباشید به شما همکار محترم
من با نصیحت کردن یکی از اقوام در مورد دوستهای خیابانی مانع ازدواج ایشان شدم واو مرا مقصر میداند و متاسفانه خواستگاری هم برای او نمی اید سنش بالا رفته و من مانده ام با این عذاب وجدان چه کنم لطفا راهنماییم کنید.

جواب:
متاسفانه انسان بعضا کارهایی انجام میدهد که بعدها باعث پشیمانی خود میشود. این پشیمانی یکی از بزرگترین عذابهایی است که انسان تحمل میکند.
شما دوست عزیز، خود را ملامت نکنید، مطمئن باشید بهترین کار ممکن را برای فامیل خود انجام داده اید، هر اتفاقی که برای انسان می افتد، هرچند بسیار بد و تلخ، به نفع فرد است.
چون ما این اتفاق را در بازه زمانی حال میبینیم برایمان دردناک است، اما بعد از گذشت زمان متوجه میشویم که این اتفاق بد چقدر برایمان سود داشته است.
شما در این بازه زمانی میبینید که دوستتان از دست شما ناراحت است و شما را مقصر میداند، اما شاید چند سال دیگر یک ازدواج کاملا موفق انجام دهد و تا آخر عمر مدیون شما باشد.
همیشه مثبت ببین و مثبت بیاندیش...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:58  توسط امید  | 

پاسخ به سوالات روانشناسی...

من امید خ دارای مدرک کارشناسی روانشاناسی و دانشجوی سال آخر کارشناسی ارشد رشته روانشاسی هستم. تصمیم گرفتم تو این وبلاگ به سوالای دوستان جواب بدم. اگه کسی سوال یا مشکلی در این زمینه داره سوالش رو تو بخش نظرات مطرح کنه تا در اولین فرصت جوابش تو وبلاگ قرار بگیره. با تشکر...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:55  توسط امید  | 

پاسخ 2...

سوال خانم تنها:

می دونید من عاشق یه آقای بودم و نتونستم به اون بگم دوستش دارم اون آقا هم ازدواج کرده البته مطمئن نیستم من خیلی ناراحتم الان دو ماه از خونه بیرون نیومدم
دلم نمی خواد اصلا از خونه برم بیرون البته قبلا هم به خاطر اینکه این آقا رو فراموش کنم و نبینمش چندین ماه از خونه بیرون نیومدم که این باعث شده من وقتی می خوام برم بیرون اضطراب داشته باشم همش احساس می کنم همه دارن عیبهای منو می گن و این وسط قضیه دیگری اتفاق افتاد من نتونستم برم دانشگاه بدلیل اینکه هزینه دانشگاه آزاد زیاد بود ولی اون دوستای من که همشون از من کامپیوترو یاد گرفتن اونا رفتن دانشگاه من خیلی ناراحتم و وقتی یاده این موضوع میوفتم که خیلی از همه عقبم و دیگه نمی تونم به زندگیم ادامه بدم .
در ضمن مامانم همش به من می گه انگل هستی چون هیچ کاره مثبتی نمی تونم انجام بدم واقعا احساس می کنم اضافه هستم و هز روز به این فکر می کنم که چه جوری خودکشی کنم .
من خیلی مشکل دارم التماس می کنم کمکم کنید من دلم میخواد برم پیش روانشناس ولی چون تنهایی نمی رم از خونه بیرون و دلم نمی خواد که مامانم با هم باشه و بیاید پیش روانشناس از شما عاجزانه کمک می خوام.

جواب:

سلام. شما اينجا 5 تا مساله نوشتي

 1- اينكه عاشق شدي و به عشقت نرسيدي
2-نميتوني بري بيرون
3- مساله دانشگاه
4- احساس ميكني عقب موندي
5- حرفهاي مادرت

من سعي ميكنم به همه مساله هات يكي يكي جواب بدم.

مساله 1: انسان بعضا درگير يه احساساتي در مورد جنس مخالف ميشه كه چون براش نا آشناست و تا حالا تجربه نكرده اسمشو ميزاره عشق. شايد اين مساله اي كه نوشتي عشق نباشه، شايد يه عادت ساده به هر روز ديدن باشه، شايد يه حس خودخواهي براي داشتن طرف مقابلش باشه. متاسفانه و يا خوشبختانه زمان گذشته و قابل برگشت نيست. يه اتفاقيه كه افتاده احساس ميكني عاشق يكي شدي و بدون اون نميتوني زندگي كني. خوب حالا بايد راه حل اين مساله رو پيدا كني. يكي از راه هاش اينه كه بري طرف رو پيدا كني و بهش بگي عاشقشي، يكي اينه كه خودت رو بكشي و ديگه زندگي نكني، يكيش اينه كه فراموشش كني و به نظر من و همه منطقي ترين و آسونترين راه حل همين راه آخريه كه فراموشش كني. انسان وقتي جوونتره خيلي احساساتي ميشه و بيشتر تصميمهاش از روي احساساته، هرچي سنش بيشتر ميشه تصميمهاش منطقي تر و مناسب تر ميشه و وقتي به گذشته اش فكر ميكنه خنده اش ميگيره كه عجب احمق بودم كه فلان كار رو كردم يا نكردم. اولين كاري كه بايد بكني اينه كه بخواهي فراموشش كني. بعد سعي كن عاقلانه تر و منطقي تر به اين موضوع نيگا كني. فكر ميكني اگه بهش ميگفتي كه عاشقشي چه اتفاقي ميفتاد؟ به نظرت باهاش ازدواج ميكردي؟ خوب وقتي ازدواج كردي چي؟ خوشبخت ترين زن دنيا بودي؟
نه، تو زندگي واقعي اين چيزا مفهوم نداره، دوست داشتن تا حدي موثره، اما شرايط ديگه اي هم هست.
تا اونجايي كه متوجه شدم ۱۸ ساله اي. خيلي وقت داري كه عاشق بشي و كسي رو دوست داشته باشي و شرايط هم برات مهيا باشه.
تنها چيزي كه باعث فراموشي ميشه گذر زمانه. مطمئن باش هرچي بيشتر ميگذره احساساتت هم كمرنگ و كمرنگ تر ميشه و بعد از مدت خيلي كمي فراموشش ميكني. سعي كن كارهايي رو كه تو رو ياد معشوق ميندازه رو انجام ندي و يا حداقل كمتر انجام بدي. از روش تلقين هم ميتوني استفاده كني كه خيلي موثره. شبها قبل از خوابت چند بار جملات تاكيدي مثل اين جمله:"من فراموشش كردم" رو تكرار كن.

مساله ۲:

ميگي كه نميتوني بري بيرون و احساس ميكني كه همه دارن در مورد عيبهات حرف ميزنن. اين فكر و احساس يه دليل خيلي ساده داره و اون هم اينكه اعتماد به نفست رو به مرور زمان از دست دادي. ميتوني با فكرهاي مثبت اعتماد به نفست رو دوباره به دست بياري. وقتي ميخواي يه كاري رو براي دفعه اول انجام بدي، خيلي سخته و براي انجام اون كار بايد خودت رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدي. با يه مثال ساده توضيح ميدم. وقتي ميري استخر يا دريا و يا حمام و احساس ميكني آب زيادي سرد و يا گرمه،‌ چي كار ميكني؟ معلومه يهو ميپري تو آب!
روش حل مساله تو هم همينه يهو برو تو خيابون، بدون فكر. دفعه اولش سخته،‌اما دفعه هاي بعدي عادت ميكني و اين مساله هم حل ميشه.

مساله ۳:

در مورد دانشگاه نرفتنت بود. من يه دوستي داشتم كه مخ كامپيوتر بود، دانشگاه قبول شده و رفت دانشگاه. بعد از ۷ ترم درس خوندن از دانشگاه اخراج شد، حتي كارداني هم نگرفت. وقتي اين اتفاق براش افتاد خيلي ناراحت بود و همش ميگفت:"كسايي كه من بهشون كامپيوتر درس ميدادم چند ترم پيش مدرك گرفتن اما من نتونستم درس بخونم، مشروط شدم و اخراجم كردن!"
از هر طرف اذيت ميشد، سركوفت خانواده، خنده دوست و آشنا و احساس پوچي.
بعد چند جلسه كه با هم صحبت كرديم تصميم گرفت تا رشد كنه. رفت چند تا كتاب آموزش كامپيوتر(برنامه نويسي و نرم افزارهاي كاربردي و...) خريد و رفت نشست و شروع كرد به خوندن، چيزايي كه بازار كار داشت. بعد ۴ يا ۵ ماه تو چند زمينه كامپيوتري تخصص پيدا كرده بود. يه ماهي دنبال كار گشت، بعد از يه ماه با اولين شركت به صورت نيمه وقت قرارداد بست و شروع به كار كرد. چند وقت بعد با دومين، سومي و... . شروع به كار كرد. الان با ۵ تا شركت معتبر كار ميكنه، تو يه شركت گرافيسته، براي يه شركت سايت طراحي ميكنه و مشاور يكي شده و ....
خوشبختانه تو رشته كامپيوتر، علم خيلي خيلي مهمتر از مدركه. تو هم سعي كن رشد كني، وقت طلاست از اين فرصتهايي كه داري استفاده كن.

مساله ۴:

احساس عقب موندن نكن، تو داشگاه فكر ميكني چند تا كتاب تدريس ميشه؟
فوقش ۲۰ تا. همين كتابها رو بخر و شروع كن به خوندن و تمرين كردن مطمئن باش يه روز همون دوستهايي كه داري و احساس ميكني ازشون عقبي، آرزو ميكنن كه جاي تو باشن.

مساله ۵:

در مورد حرفهاي مادرت هم اينكه، شما به هيچ وجه انگل نيستي و اين شايد يه اصطلاح يا تكيه كلام باشه. سعي كن مفيد باشي تا روحيه پيدا كني. تو كارهاي خونه به مادرت كمك كني، درس بخوني براي دانشگاه سراسري، كتابهاي رشته كامپيوتر رو بخوني. وقتي كه شروع كني خيلي لذت ميبري وقتي بتوني يه مساله رو حل كني، احساس ميكني مفيد شدي، اين احساس بهت خيلي روحيه ميده تا با اعتماد به نفس بيشتري بري سراغ كار بعدي و بعدي و...

در آخر هم بهت بگم كه فكر خودكشي رو از مغزت بنداز بيرون، چون چه ميدوني بعد از اينكه مردي چه اتفاقي ميفته، فكر ميكني بعد اين دنيا، دنياي ديگه اي هم هست؟ اگه هست، از اين بهتره؟!
توصيه ميكنم پست قبلي رو هم بخون، مخصوصا قسمت هايي رو كه قرمز رنگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 5:3  توسط امید  | 

پاسخ 1...

سوال خانم ز.ح:
با عرض سلام و خسته نباشید به شما همکار محترم
من با نصیحت کردن یکی از اقوام در مورد دوستهای خیابانی مانع ازدواج ایشان شدم واو مرا مقصر میداند و متاسفانه خواستگاری هم برای او نمی اید سنش بالا رفته و من مانده ام با این عذاب وجدان چه کنم لطفا راهنماییم کنید.

جواب:
متاسفانه انسان بعضا کارهایی انجام میدهد که بعدها باعث پشیمانی خود میشود. این پشیمانی یکی از بزرگترین عذابهایی است که انسان تحمل میکند.
شما دوست عزیز، خود را ملامت نکنید، مطمئن باشید بهترین کار ممکن را برای فامیل خود انجام داده اید، هر اتفاقی که برای انسان می افتد، هرچند بسیار بد و تلخ، به نفع فرد است.
چون ما این اتفاق را در بازه زمانی حال میبینیم برایمان دردناک است، اما بعد از گذشت زمان متوجه میشویم که این اتفاق بد چقدر برایمان سود داشته است.
شما در این بازه زمانی میبینید که دوستتان از دست شما ناراحت است و شما را مقصر میداند، اما شاید چند سال دیگر یک ازدواج کاملا موفق انجام دهد و تا آخر عمر مدیون شما باشد.
همیشه مثبت ببین و مثبت بیاندیش...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:41  توسط امید  | 

پاسخ به سوالات روانشناسی...

من امید خ دارای مدرک کارشناسی روانشاناسی و دانشجوی سال آخر کارشناسی ارشد رشته روانشاسی هستم. تصمیم گرفتم تو این وبلاگ به سوالای دوستان جواب بدم. اگه کسی سوال یا مشکلی در این زمینه داره سوالش رو تو بخش نظرات مطرح کنه تا در اولین فرصت جوابش تو وبلاگ قرار بگیره. با تشکر...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:57  توسط امید  | 

سوال 1...

سوال خانم ز.ح:
با عرض سلام و خسته نباشید به شما همکار محترم
من با نصیحت کردن یکی از اقوام در مورد دوستهای خیابانی مانع ازدواج ایشان شدم واو مرا مقصر میداند و متاسفانه خواستگاری هم برای او نمی اید سنش بالا رفته و من مانده ام با این عذاب وجدان چه کنم لطفا راهنماییم کنید.

جواب:
متاسفانه انسان بعضا کارهایی انجام میدهد که بعدها باعث پشیمانی خود میشود. این پشیمانی یکی از بزرگترین عذابهایی است که انسان تحمل میکند.
شما دوست عزیز، خود را ملامت نکنید، مطمئن باشید بهترین کار ممکن را برای فامیل خود انجام داده اید، هر اتفاقی که برای انسان می افتد، هرچند بسیار بد و تلخ، به نفع فرد است.
چون ما این اتفاق را در بازه زمانی حال میبینیم برایمان دردناک است، اما بعد از گذشت زمان متوجه میشویم که این اتفاق بد چقدر برایمان سود داشته است.
شما در این بازه زمانی میبینید که دوستتان از دست شما ناراحت است و شما را مقصر میداند، اما شاید چند سال دیگر یک ازدواج کاملا موفق انجام دهد و تا آخر عمر مدیون شما باشد.
همیشه مثبت ببین و مثبت بیاندیش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:31  توسط امید  | 

پاسخ به سوالات روانشناسی...

من امید خ دارای مدرک کارشناسی روانشاناسی و دانشجوی سال آخر کارشناسی ارشد رشته روانشاسی هستم. تصمیم گرفتم تو این وبلاگ به سوالای دوستان جواب بدم. اگه کسی سوال یا مشکلی در این زمینه داره سوالش رو تو بخش نظرات مطرح کنه تا در اولین فرصت جوابش تو وبلاگ قرار بگیره. با تشکر...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:14  توسط امید  | 

تولدت مبارک...

امروز تولدت ۲۴ سالگیته.
۲ سال که رفتی.
اما من مثل همیشه اولین نفری بودم که بهت تبریک گفتم.
SMS ات خیلی مسخره بود:«سلام! ممنون که یادم بودی هنوز...»
مگه میشه فراموش کرد و به یاد نبود؟
آرزوم اینه که یه شب موقع خواب به یادت نباشم، یا یه روز صبح با یادت بیدار نشم!
شایدم آرزوم این باشه که یه شب با یاده تو بخوابم و دیگه بیدار نشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط امید  | 

سلام، چطوری کوشولو؟
امشب بازم مثل همیشه دلم برات تنگ شده، بازم مثل همیشه، گوشیم رو برداشتم بهت زنگ زدم، بازم مثل همیشه منتظر بودم، خانومه بگه:«برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد!»
اما نگفت!
خطت وصل شده؟
میدونی چی شد؟
همون موقع که گوشیت بوق آزاد زد، آهنگمون تو کامپیوتر داشت پخش میشد!
باز میگفت:

باز هم، آمدی تو بر سر راهم، وای عشق، میکنی دوباره گمراهم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:19  توسط امید  | 

آخرین دیدار...

سلام عزیزم.
خوبی؟
میدونی یاد چی افتادم؟
یاد آخرین باری که دیدمت.
یاد ۱۶ تیر امسال.
یه سال بعد از تموم کردنمون!
یادته بعد اینکه از کافی شاپ اومدین بیرون؟
داشتیم از خیابون رد میشدیم؟
یادته مثل قدیما، ناخودآگاه، دستمو گرفتی تا ماشین بهم نخوره؟
یادته وقتی دستت تو دستم بود، نیگام کردی و با اون یکی دستت، اشکم رو پاک کردی؟
آخرش بهم گفتی:«گریه نکن دیوونه!»

باورم نمیشه دستات، توی دست من نباشن، تو در و دیوار خونه، گرد تنهایی بپاشن...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 4:2  توسط امید  | 

روز عروسی...

سلام کوشولو.
بازم دلتنگتم.
روز عروسیت یادت؟!
مگه میشه یادت بره؟
اون روز خیلی خوشگل شده بودی!
اما حیف که کوشولوی یه نفر دیگه بودی...

بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه میرقصـد          بت افسونــــگرم لب بر لب پیـــــمانه میرقصد
بده ساقی شراب آتشین و مست خوابم کن          که امشب دلبرم در مجلس بیگانه میرقصد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 4:8  توسط امید  | 

فراموشی...

یادته برام SMS دادی که:«هروقت تونستی برف رو سیاه کنی، پرکلاغ رو سفید کنی، آتیش رو بوس کنی و تو آب نفس عمیق بکشی، اونوقت منو فراموش کن!»
یادمه خدیدم و گفتم چشم!
حالا تو رفتی و من میخوام برف رو سیاه کنم، پر کلاغ...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:41  توسط امید  | 

برگرد...

کوشولوی من سلام.
حالت چطوره؟
خوبی؟
امروز باز آخرین SMSهایی رو که فرستاده بودی خوندم، بازم به یادت افتادم، بازم دلم برات تنگ شد، بازم اشک چشامو خیس کرد و باز فهمیدم که چقدر دوست دارم.
کاش میتونستم صدات رو بشنوم، کاش میشد روی ماهت رو ببینم، یادته میگفتی هیچ وقت نمیری؟
پس چرا رفتی؟!

نگارا از وصال خود، مرا تا کــــی جدا داری                تو شادم میتوانی داشت، غمگینم چرا داری...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:40  توسط امید  | 

آه...

آن زمان که باید دوست بداریم، کوتاهی میکنیم، آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد برای آنچه از دست رفته است آه میکشیم.

آه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:35  توسط امید  |