سوال خانم دختر ایرونی:
سلام آقا امید امیدواورم که خوب باشید

راستش من ازتون کمک میخواستم اما اول پیشنهاد میکنم اگه زخمتی نیست وبلاگم رو بخونید چون همه چیز رو توش نوشتم البته همه چیز همه چیز نه یه چیزایی رو باید خصوصی به شما بگم
من 21 سالمه و آقا ابراهیم 9 ماه از من کوچکترن . من یک ازدواج نا موفق داشتم که 6 ماه بیشتر نبود. عقد بودم دلیل جدا شدنم هم به خاطر این بود که خونواده ی نامزد سابقم واسه کارش دروغ گفته بودن نه و بابا خوب نرفته بودن تحقیق .
حالا جریان آشنا شدنمون رو با آقا ابراهیم تو وبلاگ نوشتم اگه لطف کنید بخونید متوجه می شید. مشکل ما اینه که خونواده ی آقا ابراهیم چون جریان نامزدی من رو فهمیدن که روز خواستگاری مامانم گقتن بهشون ناراضی هستن. آقا ابراهیم دیپلم هستن و قراره اردیبهشت ماه برن سربازی و منم کاردانی مو تمو م کردن واسه کارشناسی دانشگاه شرکت کردم از لحاظ موقغیت خونوادگی هم دو ناییمون در سطج خوبی هستیم . ایشون پسر بزرگ خونواده هستن و منم تک دخترم. اگه سوالی هست بپرسید در اسرع وقت جواب میدم
موفق و موید باشید
جواب:
با سلام، شما یک بار یه ازدواج نا موفق داشتین و خیلی بهتر از منو همه میدونین که انتخاب درست همسر چه امر مهمیه. بهتون پیشنهاد میکنم که بیشتر فکر کنید. سعی کنید احساسی تصمیم نگیرین، سعی کنید همدیگرو بشناسید. دوست داشتن دو طرف خیلی خوبه اما این برای یه ازدواج موفق کافی نیست. تا حالا فکر کردین که چرا دوسش دارین؟
ایشون هنوز سربازی نرفتن، تحصیلات هم که ندارن، سنشون هم که کمتر از شماست. شما فکر کردین که وقتی دو سال بره سربازی شما میخوایین چی کار کنین؟
سعی کن منطقی تصمیم بگیری تا در آینده موفق باشی، تصمیمهای عجولانه و احساسی معمولا نتایج خوبی نداره. این دوست شما به خاطر سن کمی که داره احتمالا احساسی تصمیم میگیره و شاید بعدا پشیمون بشه، باهاش صحبت کن تا در آینده دچار مشکل نشین. ازش بپرس که چرا دوست داره؟
دلایلش باید منطقی باشه چون دوست داشتن های بی دلیل سرانجام نداره.
یه مورد دیگه هم هست و اون اینکه سعی کن تو روابطت، هر رابطه ای میتونه باشه، دروغ نگی، در رابطه ای که دروغ وارد بشه، دوستی از بین میره و رابطه تموم میشه.
امیدوارم حرفهام به دردت خورده باشه. موفق باشی.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:26  توسط امید
|
سوال خانم ترنم:
سلام وتشکر از وبلاگ خوبتون.من دختری 21 ساله هستم و دانشجو.مدتی هست اراده خودم را برای انجام کار و درس خوندن از دست دادم و همش احساس تنهایی و ناراحتی می کنم و از موقعیتهای زندگیم هیچ لذتی نمی برم و خیلی عصبی شدم و در ضمن پیش روانشناس هم رفتم ولی صحبتهاش تاثیری نداشت و همش دنبال فرصتی می گردم تا از این موقعیت روحی فرار کنم.اراده ام را برای کاهش وزن و درس خوندن از دست دادم و خسته ام.
جواب:
با سلام. در مورد مساله اي كه مطرح كردي بايد بگم كه به نظر من دو تا احتمال وجود داره، يا اينكه جديدا يه اتفاق برات افتاده و يا اينكه مدتيه كه بدون اتفاق و سردرگم داري زندگي ميكني، يعني اينكه احساس ميكني زندگيت يك نواخت شده.
اگه قسمت اول درست باشه به مرور زمان بهتر ميشي. زمان اين مساله رو حل ميكنه و اتفاق ناگوار از يادت ميره و همه چي مثل سابق ميشه.
اما اگه قسمت دوم درست باشه. بهت پيشنهاد ميكنم كه چند روز، مثلا يه هفته، استراحت مطلق كني و به چيزي فكر نكني، كارهايي رو كه دوست داري انجام بدي به درس و كاهش وزنت هم فكر نكني، هرچي دلت ميخواد رو بخوري و هركاري دلت ميخواد انجام بدي. احساس خسته شدن و يكنواختي يه چيزيه كه براي همه تو يه شرايط خاص اتفاق ميوفته، مثلا بعد از امتحانا، بعد يه مدت كار سخت و...
ناراحت نباش كه مساله ات خيلي ساده است. يه پيشنهاد ديگه هم كه ميتونم بكنم اينه كه يه تغيير در خودت ايجاد كني، مثلا رنگ موهاتو عوض كن، مدل مو يا آرايشت رو تغيير بده و يا...
اين تغيير خيلي چيزه مهميه. وقتي هر روز صبح ميري جلوي آينه و خودت رو ميبيني ميتوني تغيير رو لمس كني و به ضمير ناخوداگاهت ميگي كه عوض شدي.
از جملات تاكيدي استفاده كن مثل:"من عوض شدم". "من خيلي خوشحالم "."من خسته نيستم" و...
سعي كن قيافه آدمهاي افسرده و ناراحت رو نگيري و سعي كن حالت آدمهاي شاد و شاداب رو به خودت بگيري.
مطمئن باش خيلي تو روحيه ات تاثير ميزاره و خيلي نتيجه مثبت ميگيري.
حالا اگه دليل ديگه اي اين خستگيت داره و من نميدونم حتما بهم بگو...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:43  توسط امید
|
سوال خانم ز.ح:
با عرض سلام و خسته نباشید به شما همکار محترم
من با نصیحت کردن یکی از اقوام در مورد دوستهای خیابانی مانع ازدواج ایشان شدم واو مرا مقصر میداند و متاسفانه خواستگاری هم برای او نمی اید سنش بالا رفته و من مانده ام با این عذاب وجدان چه کنم لطفا راهنماییم کنید.
جواب:
متاسفانه انسان بعضا کارهایی انجام میدهد که بعدها باعث پشیمانی خود میشود. این پشیمانی یکی از بزرگترین عذابهایی است که انسان تحمل میکند.
شما دوست عزیز، خود را ملامت نکنید، مطمئن باشید بهترین کار ممکن را برای فامیل خود انجام داده اید، هر اتفاقی که برای انسان می افتد، هرچند بسیار بد و تلخ، به نفع فرد است.
چون ما این اتفاق را در بازه زمانی حال میبینیم برایمان دردناک است، اما بعد از گذشت زمان متوجه میشویم که این اتفاق بد چقدر برایمان سود داشته است.
شما در این بازه زمانی میبینید که دوستتان از دست شما ناراحت است و شما را مقصر میداند، اما شاید چند سال دیگر یک ازدواج کاملا موفق انجام دهد و تا آخر عمر مدیون شما باشد.
همیشه مثبت ببین و مثبت بیاندیش...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:21  توسط امید
|
من امید خ دارای مدرک کارشناسی روانشاناسی و دانشجوی سال آخر کارشناسی ارشد رشته روانشاسی هستم. تصمیم گرفتم تو این وبلاگ به سوالای دوستان جواب بدم. اگه کسی سوال یا مشکلی در این زمینه داره سوالش رو تو بخش نظرات مطرح کنه تا در اولین فرصت جوابش تو وبلاگ قرار بگیره. با تشکر...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:52  توسط امید
|
سوال خانم تنها:
می دونید من عاشق یه آقای بودم و نتونستم به اون بگم دوستش دارم اون آقا هم ازدواج کرده البته مطمئن نیستم من خیلی ناراحتم الان دو ماه از خونه بیرون نیومدم
دلم نمی خواد اصلا از خونه برم بیرون البته قبلا هم به خاطر اینکه این آقا رو فراموش کنم و نبینمش چندین ماه از خونه بیرون نیومدم که این باعث شده من وقتی می خوام برم بیرون اضطراب داشته باشم همش احساس می کنم همه دارن عیبهای منو می گن و این وسط قضیه دیگری اتفاق افتاد من نتونستم برم دانشگاه بدلیل اینکه هزینه دانشگاه آزاد زیاد بود ولی اون دوستای من که همشون از من کامپیوترو یاد گرفتن اونا رفتن دانشگاه من خیلی ناراحتم و وقتی یاده این موضوع میوفتم که خیلی از همه عقبم و دیگه نمی تونم به زندگیم ادامه بدم .
در ضمن مامانم همش به من می گه انگل هستی چون هیچ کاره مثبتی نمی تونم انجام بدم واقعا احساس می کنم اضافه هستم و هز روز به این فکر می کنم که چه جوری خودکشی کنم .
من خیلی مشکل دارم التماس می کنم کمکم کنید من دلم میخواد برم پیش روانشناس ولی چون تنهایی نمی رم از خونه بیرون و دلم نمی خواد که مامانم با هم باشه و بیاید پیش روانشناس از شما عاجزانه کمک می خوام.
جواب:
سلام. شما اينجا 5 تا مساله نوشتي
1- اينكه عاشق شدي و به عشقت نرسيدي
2-نميتوني بري بيرون
3- مساله دانشگاه
4- احساس ميكني عقب موندي
5- حرفهاي مادرت
من سعي ميكنم به همه مساله هات يكي يكي جواب بدم.
مساله 1: انسان بعضا درگير يه احساساتي در مورد جنس مخالف ميشه كه چون براش نا آشناست و تا حالا تجربه نكرده اسمشو ميزاره عشق. شايد اين مساله اي كه نوشتي عشق نباشه، شايد يه عادت ساده به هر روز ديدن باشه، شايد يه حس خودخواهي براي داشتن طرف مقابلش باشه. متاسفانه و يا خوشبختانه زمان گذشته و قابل برگشت نيست. يه اتفاقيه كه افتاده احساس ميكني عاشق يكي شدي و بدون اون نميتوني زندگي كني. خوب حالا بايد راه حل اين مساله رو پيدا كني. يكي از راه هاش اينه كه بري طرف رو پيدا كني و بهش بگي عاشقشي، يكي اينه كه خودت رو بكشي و ديگه زندگي نكني، يكيش اينه كه فراموشش كني و به نظر من و همه منطقي ترين و آسونترين راه حل همين راه آخريه كه فراموشش كني. انسان وقتي جوونتره خيلي احساساتي ميشه و بيشتر تصميمهاش از روي احساساته، هرچي سنش بيشتر ميشه تصميمهاش منطقي تر و مناسب تر ميشه و وقتي به گذشته اش فكر ميكنه خنده اش ميگيره كه عجب احمق بودم كه فلان كار رو كردم يا نكردم. اولين كاري كه بايد بكني اينه كه بخواهي فراموشش كني. بعد سعي كن عاقلانه تر و منطقي تر به اين موضوع نيگا كني. فكر ميكني اگه بهش ميگفتي كه عاشقشي چه اتفاقي ميفتاد؟ به نظرت باهاش ازدواج ميكردي؟ خوب وقتي ازدواج كردي چي؟ خوشبخت ترين زن دنيا بودي؟
نه، تو زندگي واقعي اين چيزا مفهوم نداره، دوست داشتن تا حدي موثره، اما شرايط ديگه اي هم هست.
تا اونجايي كه متوجه شدم ۱۸ ساله اي. خيلي وقت داري كه عاشق بشي و كسي رو دوست داشته باشي و شرايط هم برات مهيا باشه.
تنها چيزي كه باعث فراموشي ميشه گذر زمانه. مطمئن باش هرچي بيشتر ميگذره احساساتت هم كمرنگ و كمرنگ تر ميشه و بعد از مدت خيلي كمي فراموشش ميكني. سعي كن كارهايي رو كه تو رو ياد معشوق ميندازه رو انجام ندي و يا حداقل كمتر انجام بدي. از روش تلقين هم ميتوني استفاده كني كه خيلي موثره. شبها قبل از خوابت چند بار جملات تاكيدي مثل اين جمله:"من فراموشش كردم" رو تكرار كن.
مساله ۲:
ميگي كه نميتوني بري بيرون و احساس ميكني كه همه دارن در مورد عيبهات حرف ميزنن. اين فكر و احساس يه دليل خيلي ساده داره و اون هم اينكه اعتماد به نفست رو به مرور زمان از دست دادي. ميتوني با فكرهاي مثبت اعتماد به نفست رو دوباره به دست بياري. وقتي ميخواي يه كاري رو براي دفعه اول انجام بدي، خيلي سخته و براي انجام اون كار بايد خودت رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدي. با يه مثال ساده توضيح ميدم. وقتي ميري استخر يا دريا و يا حمام و احساس ميكني آب زيادي سرد و يا گرمه، چي كار ميكني؟ معلومه يهو ميپري تو آب!
روش حل مساله تو هم همينه يهو برو تو خيابون، بدون فكر. دفعه اولش سخته،اما دفعه هاي بعدي عادت ميكني و اين مساله هم حل ميشه.
مساله ۳:
در مورد دانشگاه نرفتنت بود. من يه دوستي داشتم كه مخ كامپيوتر بود، دانشگاه قبول شده و رفت دانشگاه. بعد از ۷ ترم درس خوندن از دانشگاه اخراج شد، حتي كارداني هم نگرفت. وقتي اين اتفاق براش افتاد خيلي ناراحت بود و همش ميگفت:"كسايي كه من بهشون كامپيوتر درس ميدادم چند ترم پيش مدرك گرفتن اما من نتونستم درس بخونم، مشروط شدم و اخراجم كردن!"
از هر طرف اذيت ميشد، سركوفت خانواده، خنده دوست و آشنا و احساس پوچي.
بعد چند جلسه كه با هم صحبت كرديم تصميم گرفت تا رشد كنه. رفت چند تا كتاب آموزش كامپيوتر(برنامه نويسي و نرم افزارهاي كاربردي و...) خريد و رفت نشست و شروع كرد به خوندن، چيزايي كه بازار كار داشت. بعد ۴ يا ۵ ماه تو چند زمينه كامپيوتري تخصص پيدا كرده بود. يه ماهي دنبال كار گشت، بعد از يه ماه با اولين شركت به صورت نيمه وقت قرارداد بست و شروع به كار كرد. چند وقت بعد با دومين، سومي و... . شروع به كار كرد. الان با ۵ تا شركت معتبر كار ميكنه، تو يه شركت گرافيسته، براي يه شركت سايت طراحي ميكنه و مشاور يكي شده و ....
خوشبختانه تو رشته كامپيوتر، علم خيلي خيلي مهمتر از مدركه. تو هم سعي كن رشد كني، وقت طلاست از اين فرصتهايي كه داري استفاده كن.
مساله ۴:
احساس عقب موندن نكن، تو داشگاه فكر ميكني چند تا كتاب تدريس ميشه؟
فوقش ۲۰ تا. همين كتابها رو بخر و شروع كن به خوندن و تمرين كردن مطمئن باش يه روز همون دوستهايي كه داري و احساس ميكني ازشون عقبي، آرزو ميكنن كه جاي تو باشن.
مساله ۵:
در مورد حرفهاي مادرت هم اينكه، شما به هيچ وجه انگل نيستي و اين شايد يه اصطلاح يا تكيه كلام باشه. سعي كن مفيد باشي تا روحيه پيدا كني. تو كارهاي خونه به مادرت كمك كني، درس بخوني براي دانشگاه سراسري، كتابهاي رشته كامپيوتر رو بخوني. وقتي كه شروع كني خيلي لذت ميبري وقتي بتوني يه مساله رو حل كني، احساس ميكني مفيد شدي، اين احساس بهت خيلي روحيه ميده تا با اعتماد به نفس بيشتري بري سراغ كار بعدي و بعدي و...
در آخر هم بهت بگم كه فكر خودكشي رو از مغزت بنداز بيرون، چون چه ميدوني بعد از اينكه مردي چه اتفاقي ميفته، فكر ميكني بعد اين دنيا، دنياي ديگه اي هم هست؟ اگه هست، از اين بهتره؟!
توصيه ميكنم پست قبلي رو هم بخون، مخصوصا قسمت هايي رو كه قرمز رنگه.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:29  توسط امید
|
سوال خانم دختر ایرونی:
سلام آقا امید امیدواورم که خوب باشید

راستش من ازتون کمک میخواستم اما اول پیشنهاد میکنم اگه زخمتی نیست وبلاگم رو بخونید چون همه چیز رو توش نوشتم البته همه چیز همه چیز نه یه چیزایی رو باید خصوصی به شما بگم
من 21 سالمه و آقا ابراهیم 9 ماه از من کوچکترن . من یک ازدواج نا موفق داشتم که 6 ماه بیشتر نبود. عقد بودم دلیل جدا شدنم هم به خاطر این بود که خونواده ی نامزد سابقم واسه کارش دروغ گفته بودن نه و بابا خوب نرفته بودن تحقیق .
حالا جریان آشنا شدنمون رو با آقا ابراهیم تو وبلاگ نوشتم اگه لطف کنید بخونید متوجه می شید. مشکل ما اینه که خونواده ی آقا ابراهیم چون جریان نامزدی من رو فهمیدن که روز خواستگاری مامانم گقتن بهشون ناراضی هستن. آقا ابراهیم دیپلم هستن و قراره اردیبهشت ماه برن سربازی و منم کاردانی مو تمو م کردن واسه کارشناسی دانشگاه شرکت کردم از لحاظ موقغیت خونوادگی هم دو ناییمون در سطج خوبی هستیم . ایشون پسر بزرگ خونواده هستن و منم تک دخترم. اگه سوالی هست بپرسید در اسرع وقت جواب میدم
موفق و موید باشید
جواب:
با سلام، شما یک بار یه ازدواج نا موفق داشتین و خیلی بهتر از منو همه میدونین که انتخاب درست همسر چه امر مهمیه. بهتون پیشنهاد میکنم که بیشتر فکر کنید. سعی کنید احساسی تصمیم نگیرین، سعی کنید همدیگرو بشناسید. دوست داشتن دو طرف خیلی خوبه اما این برای یه ازدواج موفق کافی نیست. تا حالا فکر کردین که چرا دوسش دارین؟
ایشون هنوز سربازی نرفتن، تحصیلات هم که ندارن، سنشون هم که کمتر از شماست. شما فکر کردین که وقتی دو سال بره سربازی شما میخوایین چی کار کنین؟
سعی کن منطقی تصمیم بگیری تا در آینده موفق باشی، تصمیمهای عجولانه و احساسی معمولا نتایج خوبی نداره. این دوست شما به خاطر سن کمی که داره احتمالا احساسی تصمیم میگیره و شاید بعدا پشیمون بشه، باهاش صحبت کن تا در آینده دچار مشکل نشین. ازش بپرس که چرا دوست داره؟
دلایلش باید منطقی باشه چون دوست داشتن های بی دلیل سرانجام نداره.
یه مورد دیگه هم هست و اون اینکه سعی کن تو روابطت، هر رابطه ای میتونه باشه، دروغ نگی، در رابطه ای که دروغ وارد بشه، دوستی از بین میره و رابطه تموم میشه.
امیدوارم حرفهام به دردت خورده باشه. موفق باشی.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 3:9  توسط امید
|