<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مشاوره رایگان</title>
<link>http://livan.blogfa.com/</link>
<description>نیمه پر لیوان رو ببین...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Nov 2008 21:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سوال آقای تورج...</title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff&gt;سلام خوبین آقا امید&quot; من تورج 22 سالمه الان درست 5 ماهه که از سربازی تموم شدم من قبل سربازی با یه دختری دوسا بودم یعنی این دوستی به قدری صمیمی و احساسی بود که ندونسته عاشق هم شدیم درست 2 سال ما با هم بودیم همه چی هم بینمون گذشته بود از نظر جنسی حتی خانواده های ما میدونستن که ما همدیگرئ دوست دارین که بالاخره 1ماه مونده به اعزام من به سربازی عسلم از خونشون فرار کرد و اومد پیش من یعنی تنها امیدش من بودم و به کلی دردسر و مشکلات که بین مون خانوادم پیش اومد که بزار ببریمش خونهو از این حرفا خانواده ی دختره با زور دخترشونو از دستم گرفتن من هر روز دنبالش میرفتم اما از اون خبری نبود که بعد از چند روز زنگ زد و گفت که تو لیاقت نداری نتونستی یه دخترو یه شب نگه داری که بعد ها من رفتم سربازی و اون هم پی کارش اما تو مدت 17 ماه سربازی همش به اون فکر ممیکردم که بالاخره سربازی تموم شد اما حالا من هر وقت میخوام با یه دختری آشنا شم زود بهش دل میبندم یعنی فرض کنین غرض 6 ماه من 2 بار از دختر ضربه خوردم من چیکار کنم با هر دختری هم بودم بههاش رابطه ی جنسی هم داشتم موندم که چه کنم؟؟؟ ممنون میشم که کمکم کنین البته اینم بگم که اگه تو زندگیم دختر نباشه نمیشه&quot; قضیه زندگی من تو وبلاگم کامل هست واسه دانلود گذاشتو اگه خوانستین بخونین مرسی بای&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جواب:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تورج عزیز سلام، به خاطر اتفاقی که برات افتاده متاسفم و باید اینو بگم که احساساتی که الان داری کاملا عادیه و تنها چیزی که اونو حل میکنه گذر زمانه!&lt;BR&gt;شما الان تو شرایطی هستی که احساس میکنی جای کسی تو دلت خالی و هر کسی رو که باهاش آشنا میشی رو مستقیما وارد دلت میکنی و دلبسته اش میشی. بعضی ها هستن که بر عکس توان یعنی اینکه دیگه نمیتونن با کسی رابطه داشته باشن، چون هر کسی رو که باهاش آشنا میشن رو با عشقشون مقایسه میکنن و به این ترتیب هیچ کسی رو نمیتونن تو قلبشون وارد کنن و بهش علاقه مند بشن.&lt;BR&gt;توصیه من به شما اینه که با هر دختری که آشنا شدی قبل از همه چیز، منطقی فکر کن و تصمیم بگیر که آیا این شخص کسی هست که به درد تو بخوره یا نه!&lt;BR&gt;اگه کسی هست که میخوایی، ادامه بده وگرنه خیلی سریع رابطه رو قطع کن تا مشکلات بیشتری برات پیش نیاد، از شیوه تلقن هم میتونی استفاده کنی که خیلی موثره، شبها درست قبل از خواب(حدود ۱۵ دقیقه قبل از به خواب رفتن) و صبحها درست زمانی که بیدار میشی(تا ۱۵ دقیقه بعد از بیداری) امواج مغزی آلفاست و آماده پذیرش هرگونه دستوری از مغزه، شما میتونی تو این زمانها از جملات تاکیدی و تلقینی استفاده کنی.&lt;BR&gt;مثل:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من به ... علاقه مند نیستم.&lt;BR&gt;من به ... علاقه مند نخواهم شد.&lt;BR&gt;من در این رابطه شکست نخواهم خورد و ...&lt;BR&gt;امیدوارم موفق باشی و به تمام اهدافت تو زندگی برسی...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 21:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال خانم مریم...</title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff&gt;سلام&lt;BR&gt;خسته نباشی&lt;BR&gt;امیدوارم بتونی راهنماییم کنی&lt;BR&gt;من 2ساله که با یه پسر آشنا شدم&lt;BR&gt;همه ی اعضای خانواده و فامیل هم من و هم او در جریان هستن&lt;BR&gt;مادرو خواهر بزرگ این پسر مخالف بودن ما با هم هستن&lt;BR&gt;مشکل من اینه که من با این پسر رابطه داشتم&lt;BR&gt;و هیچ کس بجز خواهر بزرگ(که مخالفه) و خواهر کوچکش(که به نظر می رسه دوسم داره) و شوهراشون از این جریان خبر نداره&lt;BR&gt;خودش به خواهر کوچکش گفت و یه روز که با هم دعوامون شد من با خواهر بزرگش صحبت کردم&lt;BR&gt;وقتی باهاش صحبت کردم فهمیدم که مخالفه منم مجبور شدم که بهش بگم که با برادرش رابطه داشتم&lt;BR&gt;تازه کلی شاکی شد و من و خانوادم رو مقصر دونست&lt;BR&gt;یکسال اول خوب بود و با هم مشکلی نداشتیم&lt;BR&gt;ولی الان مدام با هم دعوا می کنیم,بهم توهین می کنه, حتی به من گفته که من ولت می کنم می رم تو هم نمی تونی ثابت کنی که من با تو رابطه داشتم و چندبارم هم زده تو گوشم&lt;BR&gt;مهم تر از همه اینکه من دوبار شماره ی دو تا دختر رو تو گوشیش دیدم&lt;BR&gt;خودش وانمود می کرد که مزاحم هستن&lt;BR&gt;ولی با خود دخترا که صحبت کردم می گفتن 2ساله باهاش دوستن&lt;BR&gt;یکیشون گفت دوسش دارم!!!&lt;BR&gt;یکیشونم گفت قراره بیاد خواستگاریم!!! &lt;BR&gt;ولی این پسر قسم خورد که مزاحم هستن و ...&lt;BR&gt;منم قبول کردم&lt;BR&gt;ولی 2 یا 3 روز پیش دیدم همون دختری که می گفت این پسر قراره بیاد خواستگاریم دوباره بهش اس ام اس داد&lt;BR&gt;من اصلا به روی خودم نیوردم&lt;BR&gt;ولی دارم داغون می شم&lt;BR&gt;می دونی دیگه دوست ندارم باهاش باشم نمی تونم قبول کنم که این آدم همسر آینده ی من باشه&lt;BR&gt;ولی...&lt;BR&gt;با این کاری که کردم هیچ راهی ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جواب:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم عزیز سلام.&lt;BR&gt;خیلی سریع و بدون توضیح میرم سر اصل مطلب، شما فرمودید که مادر و خواهر بزرگتر ایشون مخالف شما هستن، اما هیچ دلیلی ذکر نکردین.&lt;BR&gt;مساله بعدی اینکه شما میگید با هم رابطه داشتین ولی نگفتین تا چه حد.&lt;BR&gt;شما نمیخواین با ایشون باشین و مساله آخر مساله خیانته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معمولا پسرها بعد از رابطه کمی سردتر میشن نسبت به دختر، دلیلش هم خیلی واضحه، &lt;FONT color=#ff0000&gt;نظر شخصی من در مورد رابطه(نه جنسی) کل روابط، روابط والدین و فرزند، روابط دو همجنس و روابط دوست دختری و دوست پسری و... اینه که، هر کدوم از این افراد مثل اینکه یک مشت سنگ تو دستشونه، هر اتفاق تازه ای که تو این رابطه اتفاق میفته، مثل اینه که یکی از اون سنگها رو روی زمین پرت میکنیم، خوب یه روزی این سنگها تموم میشه، اونجاست که اگه کسی هشیار نباشه، رابطش تموم میشه.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;حالا شاید دیگه هیچ کدوم از شما سنگی تو دست ندارین که پرت کنید و رابطتون تموم شده و خودتون را دارین اذیت میکنین، اما پیشنهاد من به شما اینه که یک بار حداقل تو زندگیتون یه تصمیم واقعی بگیرین با هم که آیا واقعا میخوایین به رابطتون ادامه بدین و یا میخوایین این رابطه تموم بشه، فقط یکبار با خودتون رو راست باشین، اگه میخواین تمومش کنید که هیچ، اما اگه میخوایین ادامه بدین، باید یه سنگهای جدید و تازه بردارید و به طرف مقابل چیزهای تازه نشون بدین، شاید این سنگ، عوض کردن مدل مو یا رنگ مو باشه، شاید عوض کردن تیپ باشه، شاید حتی عوض کردن لحن حرف زدن و تکیه کلام باشه، شاید یه چیز خیلی خیلی کوچکتر باشه، اینو شما بهتر از من میدونی، پس اگه میخوای رابطت حفظ بشه باید برای این رابطه دل بسوزونی و تلاش کنی و هیچوقت تنها تصمیم نگیر چون تصمیم تو سرنوشت حداقل دو نفر رو عوض میکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم موفق باشی، بازم برام بنویس...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 21:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال خانم الهام.م...</title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>با عرض سلام و خسته نباشید؛ از شما 1 راهنمایی میخواستم&lt;BR&gt;من دختری هستم 24 ساله, 3 سال پیش تو دانشکاه با پسری آشنا شدم رابطه ما از همون اول یک رابطه منطقی و درستی بود با رابطه بسیاری از مردم فرق داشت, به همدیگه علاقمند هم هستیم چون خیلی احساس نزدیکی فکری میکنیم از لحاظ فرهنگی هم بسیار شبیه هستیم تمام حرفای مهم رو هم با هم زدیم تمام مشکلات احتمالی رو مطرح کردیم به نتایج خوبی هم رسیدیم و متوجه شدیم که میتونیم زندگی رو شروع کنیم ایشون با مادرم صحبت کردن چندین بار, مادرم گفتن چون ایشون چند ماه بزرگتر از شماست و اختلافتون زیاد نیست, و یا سطح تحصیلاتتون یکی هست,و یا هم قد هستید و چهره من سرتر از ایشون هست, و یا از همه مهمتر اینکه پایین شهر میشینن,مناسب شما نیست. باید توضیح بدم که برای پدر ایشون مشکل مالی(ورشکستگی) پیش اومد و مجبور شدن 2 سال اونجا برن ولی بعد از این چند وقت وضعیت تغییر کرده الان ایشون کار خوب دارن دوباره منزلشونو به جای خوبی انتقال دادن از لحاظ موقعیتی خیلی خوب شدن خودش تو این چند وت خیلی تلاش کرد, خوب اون چند بار که با مادرم صحبت کرده بودن این وضعیتو نداشتن,ولی غرض از این همه توضیح این بود که ,حالا که ایشون شرایطشون تغییر کرده و 1 سالی هست که از صحبت آخر میگذره,و با توجه به سرسختی مادرم که هنوز حرفای اون موقع ایشون رو باور نکردن(راجع به کاری که الان دارن), و مارو برای هم مناسب نمیدونن,بدون در نظر گرفتن اخلاق خوب ایشون یا علاقه اون به من, رو حرفشون هستن, برای پیشنهاد این دفعه خانواده ایشون چه روشی رو پیشنهاد میکنید که متفاوت و نتیجه بخش باشه... خواهش میکنم اگه امکان داره راهی راهی رو به من پیشنهاد کنید, چون تو این چند سال با این مخالفتا خیلی تحت فشار بودم,نمیخوام این دفعه که شرایط خوب شده بازم جواب مادرم منفی باشه... لطفا راهنماییم کنید,ممنونتون میشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید مادرتون دلیل دیگیه ای برای سرسختیهاش داشته باشه، شاید تک فرزند باشین، شاید دختر بزرگ خونواده باشین و...&lt;BR&gt;مطمئن باشین که هیچ پدر و مادری بدی فرزندانشون رو نمیخوان و همیشه آرزو دارن فرزندانشون موفق باشن. تو رابطه خیلی چیزها گذراست و دائما تغییر میکنه، قیافه و هیکل و پول و ... همه اینها در حاله تغییره. پس چیز قابل اتکایی نیستن.&lt;BR&gt;به نظر من بهترین راه  برای حل این مساله، پیدا کردن دلیل اصلی این مخالفته، و همیشه به این مساله معتقدم که همه چیز با گفتگو و مذاکره قابل حله.&lt;BR&gt;امیدوارم دلیل اصلی رو پیدا کنید و دوباره برام بنویسید.&lt;BR&gt;موفق باشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 22:02:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال خانم فرناز...</title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>سلام خسته نباشید&lt;BR&gt;من 23 سال دارم و حدود 3 سال هست که با یکی از همکارام دوستم و با اینکه اون خیلی مایل به ازدواج هست ولی هم از لحاظ مادی مشکل داره و هم من اینطور برداشت می کنم که از لحاظ فرهنگی خانواده هامون متفاوتند و جدیدا طوری شدم که با این که خیلی بهم ابراز علاقه میکنه من فکر میکنم بهم اهمیت نمیده در حالی که خودش می گه اینطور نیست و همیشه از برداشت های من شاکیه من چیکار کنم که بهش اعتماد پیدا کنم؟؟لطفا راهنماییم کنین &lt;BR&gt;بینهایت ممنونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول اینکه متاسفم که چند وقت نتونستم جواب سوالهای شما عزیزان رو که زخمت کشیدین و به این وبلاگ اومدین و درد دل کردین رو بدم، از امروز تلاش میکنم که هر شب دوباره بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا جواب:&lt;BR&gt;دوست خوبم شما باید اولا باید ببینید که چقدر به همکارتون علاقه دارین، واقعا دوست دارید که تمام عمرتون رو با ایشون باشدی یا نه، یعنی اول باید خود شناسی بکنید و بعد برید سراغ ایشون.&lt;BR&gt;معمولا چیزی رو که ما به علاقه و عشق و دوست داشتن تعبیر میکنیم، بعضا یه عادت ساده اس و زود گذر، بعضا یه احساس آرامش.&lt;BR&gt;باید کمی منطقی به این مساله نگاه کنید، ببینید که آیا او را واقعا دوست دارید یا نه؟&lt;BR&gt;بعد هم فکر حل مشکلات مادی و فرهنگی باشید، یکی از کارهای بسیار جالبی که انسان و موجودات زنده قادر به انجام آن هستند، سازش و همزیستیه، یعنی خودتون را با شرایط وفق بدین.&lt;BR&gt;مساله اینجاست که متاسفانه در شرایط امروزی کمتر کسی پیدا میشه که از نظر مالی، کسی باشه که شما میخوایین، پس باید آینده رو خودتون با کمک همدیگه همونطور که دوس دارید و آرزوش رو دارید بسازید نه اینکه منتظر بمونید کسی از رویاهای شما بیاد بیرون و با هم ازدواج کنید.&lt;BR&gt;در مورد مساله بعدی که مطرح کردید احساس میکنید علاقه ایشون نسبت به شما کم شده هم باید بگم که این مساله کاملا عادیه و همه بعد از مدتی تو روابطشون به این مساله میرسن، پس زیاد روی این موضوع زوم نکنید و منتظر گذر زمان باشد تا این موضوع خود به خود حل شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 21:53:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال 3...</title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>سوال خانم دختر ایرونی: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;سلام آقا امید امیدواورم که خوب باشید&lt;IMG src=&quot;http://commenting.blogfa.com/images/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://commenting.blogfa.com/images/20.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;راستش من ازتون کمک میخواستم اما اول پیشنهاد میکنم اگه زخمتی نیست وبلاگم رو بخونید چون همه چیز رو توش نوشتم البته همه چیز همه چیز نه یه چیزایی رو باید خصوصی به شما بگم &lt;BR&gt;من 21 سالمه و آقا ابراهیم 9 ماه از من کوچکترن . من یک ازدواج نا موفق داشتم که 6 ماه بیشتر نبود. عقد بودم دلیل جدا شدنم هم به خاطر این بود که خونواده ی نامزد سابقم واسه کارش دروغ گفته بودن نه و بابا خوب نرفته بودن تحقیق .&lt;BR&gt;حالا جریان آشنا شدنمون رو با آقا ابراهیم تو &lt;A href=&quot;http://2ta-ashegh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://2ta-ashegh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;وبلاگ&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; نوشتم اگه لطف کنید بخونید متوجه می شید. مشکل ما اینه که خونواده ی آقا ابراهیم چون جریان نامزدی من رو فهمیدن که روز خواستگاری مامانم گقتن بهشون ناراضی هستن. آقا ابراهیم دیپلم هستن و قراره اردیبهشت ماه برن سربازی و منم کاردانی مو تمو م کردن واسه کارشناسی دانشگاه شرکت کردم از لحاظ موقغیت خونوادگی هم دو ناییمون در سطج خوبی هستیم . ایشون پسر بزرگ خونواده هستن و منم تک دخترم. اگه سوالی هست بپرسید در اسرع وقت جواب میدم&lt;BR&gt;موفق و موید باشید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با سلام، شما یک بار یه ازدواج نا موفق داشتین و خیلی بهتر از منو همه میدونین که انتخاب درست همسر چه امر مهمیه. بهتون پیشنهاد میکنم که بیشتر فکر کنید. سعی کنید احساسی تصمیم نگیرین، سعی کنید همدیگرو بشناسید. دوست داشتن دو طرف خیلی خوبه اما این  برای یه ازدواج موفق کافی نیست. تا حالا فکر کردین که چرا دوسش دارین؟&lt;BR&gt;ایشون هنوز سربازی نرفتن، تحصیلات هم که ندارن، سنشون هم که کمتر از شماست. شما فکر کردین که وقتی دو سال بره سربازی شما میخوایین چی کار کنین؟&lt;BR&gt;سعی کن منطقی تصمیم بگیری تا در آینده موفق باشی، تصمیمهای عجولانه و احساسی معمولا نتایج خوبی نداره. این دوست شما به خاطر سن کمی که داره احتمالا احساسی تصمیم میگیره و شاید بعدا پشیمون بشه، باهاش صحبت کن تا در آینده دچار مشکل نشین. ازش بپرس که چرا دوست داره؟&lt;BR&gt;دلایلش باید منطقی باشه چون دوست داشتن های بی دلیل سرانجام نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مورد دیگه هم هست و اون اینکه سعی کن تو روابطت، هر رابطه ای میتونه باشه، دروغ نگی، در رابطه ای که دروغ وارد بشه، دوستی از بین میره و رابطه تموم میشه.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم حرفهام به دردت خورده باشه. موفق باشی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Feb 2008 08:55:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاسخ 4...</title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>سوال خانم ترنم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;سلام وتشکر از وبلاگ خوبتون.من دختری 21 ساله هستم و دانشجو.مدتی هست اراده خودم را برای انجام کار و درس خوندن از دست دادم و همش احساس تنهایی و ناراحتی می کنم و از موقعیتهای زندگیم هیچ لذتی نمی برم و خیلی عصبی شدم و در ضمن پیش روانشناس هم رفتم ولی صحبتهاش تاثیری نداشت و همش دنبال فرصتی می گردم تا از این موقعیت روحی فرار کنم.اراده ام را برای کاهش وزن و درس خوندن از دست دادم و خسته ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جواب:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با سلام. در مورد مساله اي كه مطرح كردي بايد بگم كه به نظر من دو تا احتمال وجود داره، يا اينكه جديدا يه اتفاق برات افتاده و يا اينكه مدتيه كه بدون اتفاق و سردرگم داري زندگي ميكني، يعني اينكه احساس ميكني زندگيت يك نواخت شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه قسمت اول درست باشه به مرور زمان بهتر ميشي. زمان اين مساله رو حل ميكنه و اتفاق ناگوار از يادت ميره و همه چي مثل سابق ميشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اگه قسمت دوم درست باشه. بهت پيشنهاد ميكنم كه چند روز، مثلا يه هفته، استراحت مطلق كني و به چيزي فكر نكني، كارهايي رو كه دوست داري انجام بدي به درس و كاهش وزنت هم فكر نكني، هرچي دلت ميخواد رو بخوري و هركاري دلت ميخواد انجام بدي. احساس خسته شدن و يكنواختي يه چيزيه كه براي همه تو يه شرايط خاص اتفاق ميوفته، مثلا بعد از امتحانا، بعد يه مدت كار سخت و...&lt;BR&gt;ناراحت نباش كه مساله ات خيلي ساده است. يه پيشنهاد ديگه هم كه ميتونم بكنم اينه كه يه تغيير در خودت ايجاد كني، مثلا رنگ موهاتو عوض كن، مدل مو يا آرايشت رو تغيير بده و يا...&lt;BR&gt;اين تغيير خيلي چيزه مهميه. وقتي هر روز صبح ميري جلوي آينه و خودت رو ميبيني ميتوني تغيير رو لمس كني و به ضمير ناخوداگاهت ميگي كه عوض شدي.&lt;BR&gt;از جملات تاكيدي استفاده كن مثل:&quot;من عوض شدم&quot;. &quot;من خيلي خوشحالم &quot;.&quot;من خسته نيستم&quot; و...&lt;BR&gt;سعي كن قيافه آدمهاي افسرده و ناراحت رو نگيري و سعي كن حالت آدمهاي شاد و شاداب رو به خودت بگيري.&lt;BR&gt;مطمئن باش خيلي تو روحيه ات تاثير ميزاره و خيلي نتيجه مثبت ميگيري.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا اگه دليل ديگه اي اين خستگيت داره و من نميدونم حتما بهم بگو...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Feb 2008 21:13:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال 1...</title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=about&gt;سوال خانم ز.ح:&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;با عرض سلام و خسته نباشید به شما همکار محترم &lt;BR&gt;من با نصیحت کردن یکی از اقوام در مورد دوستهای خیابانی مانع ازدواج ایشان شدم واو مرا مقصر میداند و متاسفانه خواستگاری هم برای او نمی اید سنش بالا رفته و من مانده ام با این عذاب وجدان چه کنم لطفا راهنماییم کنید.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب:&lt;BR&gt;متاسفانه انسان بعضا کارهایی انجام میدهد که بعدها باعث پشیمانی خود میشود. این پشیمانی یکی از بزرگترین عذابهایی است که انسان تحمل میکند.&lt;BR&gt;شما دوست عزیز، خود را ملامت نکنید، مطمئن باشید بهترین کار ممکن را برای فامیل خود انجام داده اید، &lt;FONT color=#ff0000&gt;هر اتفاقی که برای انسان می افتد، هرچند بسیار بد و تلخ، به نفع فرد است.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;چون ما این اتفاق را در بازه زمانی حال میبینیم برایمان دردناک است، اما بعد از گذشت زمان متوجه میشویم که این اتفاق بد چقدر برایمان سود داشته است.&lt;BR&gt;شما در این بازه زمانی میبینید که دوستتان از دست شما ناراحت است و شما را مقصر میداند، اما شاید چند سال دیگر یک ازدواج کاملا موفق انجام دهد و تا آخر عمر مدیون شما باشد.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;همیشه مثبت ببین و مثبت بیاندیش...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Feb 2008 19:50:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> پاسخ به سوالات روانشناسی... </title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=about&gt;من امید خ دارای مدرک کارشناسی روانشاناسی و دانشجوی سال آخر کارشناسی ارشد رشته روانشاسی هستم. تصمیم گرفتم تو این وبلاگ به سوالای دوستان جواب بدم. اگه کسی سوال یا مشکلی در این زمینه داره سوالش رو تو بخش نظرات مطرح کنه تا در اولین فرصت جوابش تو وبلاگ قرار بگیره. با تشکر...&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Feb 2008 18:21:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاسخ 2...</title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>سوال خانم تنها: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;می دونید من عاشق یه آقای بودم و نتونستم به اون بگم دوستش دارم اون آقا هم ازدواج کرده البته مطمئن نیستم من خیلی ناراحتم الان دو ماه از خونه بیرون نیومدم&lt;BR&gt;دلم نمی خواد اصلا از خونه برم بیرون البته قبلا هم به خاطر اینکه این آقا رو فراموش کنم و نبینمش چندین ماه از خونه بیرون نیومدم که این باعث شده من وقتی می خوام برم بیرون اضطراب داشته باشم همش احساس می کنم همه دارن عیبهای منو می گن و این وسط قضیه دیگری اتفاق افتاد من نتونستم برم دانشگاه بدلیل اینکه هزینه دانشگاه آزاد زیاد بود ولی اون دوستای من که همشون از من کامپیوترو یاد گرفتن اونا رفتن دانشگاه من خیلی ناراحتم و وقتی یاده این موضوع میوفتم که خیلی از همه عقبم و دیگه نمی تونم به زندگیم ادامه بدم .&lt;BR&gt;در ضمن مامانم همش به من می گه انگل هستی چون هیچ کاره مثبتی نمی تونم انجام بدم واقعا احساس می کنم اضافه هستم و هز روز به این فکر می کنم که چه جوری خودکشی کنم .&lt;BR&gt;من خیلی مشکل دارم التماس می کنم کمکم کنید من دلم میخواد برم پیش روانشناس ولی چون تنهایی نمی رم از خونه بیرون و دلم نمی خواد که مامانم با هم باشه و بیاید پیش روانشناس از شما عاجزانه کمک می خوام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جواب:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام. شما اينجا 5 تا مساله نوشتي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; 1- اينكه عاشق شدي و به عشقت نرسيدي&lt;BR&gt;2-نميتوني بري بيرون&lt;BR&gt;3- مساله دانشگاه&lt;BR&gt;4- احساس ميكني عقب موندي&lt;BR&gt;5- حرفهاي مادرت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من سعي ميكنم به همه مساله هات يكي يكي جواب بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مساله 1: انسان بعضا درگير يه احساساتي در مورد جنس مخالف ميشه كه چون براش نا آشناست و تا حالا تجربه نكرده اسمشو ميزاره عشق. شايد اين مساله اي كه نوشتي عشق نباشه، شايد يه عادت ساده به هر روز ديدن باشه، شايد يه حس خودخواهي براي داشتن طرف مقابلش باشه. متاسفانه و يا خوشبختانه زمان گذشته و قابل برگشت نيست. يه اتفاقيه كه افتاده احساس ميكني عاشق يكي شدي و بدون اون نميتوني زندگي كني. خوب حالا بايد راه حل اين مساله رو پيدا كني. يكي از راه هاش اينه كه بري طرف رو پيدا كني و بهش بگي عاشقشي، يكي اينه كه خودت رو بكشي و ديگه زندگي نكني، يكيش اينه كه فراموشش كني و به نظر من و همه منطقي ترين و آسونترين راه حل همين راه آخريه كه فراموشش كني. انسان وقتي جوونتره خيلي احساساتي ميشه و بيشتر تصميمهاش از روي احساساته، هرچي سنش بيشتر ميشه تصميمهاش منطقي تر و مناسب تر ميشه و وقتي به گذشته اش فكر ميكنه خنده اش ميگيره كه عجب احمق بودم كه فلان كار رو كردم يا نكردم. اولين كاري كه بايد بكني اينه كه &lt;FONT color=#ff0000&gt;بخواهي&lt;/FONT&gt; فراموشش كني. بعد سعي كن عاقلانه تر و منطقي تر به اين موضوع نيگا كني. فكر ميكني اگه بهش ميگفتي كه عاشقشي چه اتفاقي ميفتاد؟ به نظرت باهاش ازدواج ميكردي؟ خوب وقتي ازدواج كردي چي؟ خوشبخت ترين زن دنيا بودي؟&lt;BR&gt;نه، تو زندگي واقعي اين چيزا مفهوم نداره، دوست داشتن تا حدي موثره، اما شرايط ديگه اي هم هست.&lt;BR&gt;تا اونجايي كه متوجه شدم ۱۸ ساله اي. خيلي وقت داري كه عاشق بشي و كسي رو دوست داشته باشي و شرايط هم برات مهيا باشه.&lt;BR&gt;تنها چيزي كه باعث فراموشي ميشه گذر زمانه. مطمئن باش هرچي بيشتر ميگذره احساساتت هم كمرنگ و كمرنگ تر ميشه و بعد از مدت خيلي كمي فراموشش ميكني. سعي كن كارهايي رو كه تو رو ياد معشوق ميندازه رو انجام ندي و يا حداقل كمتر انجام بدي. از روش تلقين هم ميتوني استفاده كني كه خيلي موثره. شبها قبل از خوابت چند بار جملات تاكيدي مثل اين جمله:&quot;من فراموشش كردم&quot; رو تكرار كن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مساله ۲:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميگي كه نميتوني بري بيرون و احساس ميكني كه همه دارن در مورد عيبهات حرف ميزنن. اين فكر و احساس يه دليل خيلي ساده داره و اون هم اينكه اعتماد به نفست رو به مرور زمان از دست دادي. ميتوني با فكرهاي مثبت اعتماد به نفست رو دوباره به دست بياري. وقتي ميخواي يه كاري رو براي دفعه اول انجام بدي، خيلي سخته و براي انجام اون كار بايد خودت رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدي. با يه مثال ساده توضيح ميدم. وقتي ميري استخر يا دريا و يا حمام و احساس ميكني آب زيادي سرد و يا گرمه،‌ چي كار ميكني؟ معلومه يهو ميپري تو آب!&lt;BR&gt;روش حل مساله تو هم همينه يهو برو تو خيابون، بدون فكر. دفعه اولش سخته،‌اما دفعه هاي بعدي عادت ميكني و اين مساله هم حل ميشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مساله ۳:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد دانشگاه نرفتنت بود. من يه دوستي داشتم كه مخ كامپيوتر بود، دانشگاه قبول شده و رفت دانشگاه. بعد از ۷ ترم درس خوندن از دانشگاه اخراج شد، حتي كارداني هم نگرفت. وقتي اين اتفاق براش افتاد خيلي ناراحت بود و همش ميگفت:&quot;كسايي كه من بهشون كامپيوتر درس ميدادم چند ترم پيش مدرك گرفتن اما من نتونستم درس بخونم، مشروط شدم و اخراجم كردن!&quot;&lt;BR&gt;از هر طرف اذيت ميشد، سركوفت خانواده، خنده دوست و آشنا و احساس پوچي.&lt;BR&gt;بعد چند جلسه كه با هم صحبت كرديم تصميم گرفت تا رشد كنه. رفت چند تا كتاب آموزش كامپيوتر(برنامه نويسي و نرم افزارهاي كاربردي و...) خريد و رفت نشست و شروع كرد به خوندن، چيزايي كه بازار كار داشت. بعد ۴ يا ۵ ماه تو چند زمينه كامپيوتري تخصص پيدا كرده بود. يه ماهي دنبال كار گشت، بعد از يه ماه با اولين شركت به صورت نيمه وقت قرارداد بست و شروع به كار كرد. چند وقت بعد با دومين، سومي و... . شروع به كار كرد. الان با ۵ تا شركت معتبر كار ميكنه، تو يه شركت گرافيسته، براي يه شركت سايت طراحي ميكنه و مشاور يكي شده و ....&lt;BR&gt;خوشبختانه تو رشته كامپيوتر، &lt;FONT color=#ff0000&gt;علم خيلي خيلي مهمتر از مدركه. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تو هم سعي كن رشد كني، وقت طلاست از اين فرصتهايي كه داري استفاده كن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مساله ۴:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس عقب موندن نكن، تو داشگاه فكر ميكني چند تا كتاب تدريس ميشه؟&lt;BR&gt;فوقش ۲۰ تا. همين كتابها رو بخر و شروع كن به خوندن و تمرين كردن مطمئن باش يه روز همون دوستهايي كه داري و احساس ميكني ازشون عقبي، آرزو ميكنن كه جاي تو باشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مساله ۵:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد حرفهاي مادرت هم اينكه، شما به هيچ وجه انگل نيستي و اين شايد يه اصطلاح يا تكيه كلام باشه. سعي كن مفيد باشي تا روحيه پيدا كني. تو كارهاي خونه به مادرت كمك كني، درس بخوني براي دانشگاه سراسري، كتابهاي رشته كامپيوتر رو بخوني. وقتي كه شروع كني خيلي لذت ميبري وقتي بتوني يه مساله رو حل كني، احساس ميكني مفيد شدي، اين احساس بهت خيلي روحيه ميده تا با اعتماد به نفس بيشتري بري سراغ كار بعدي و بعدي و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آخر هم بهت بگم كه فكر خودكشي رو از مغزت بنداز بيرون، چون چه ميدوني بعد از اينكه مردي چه اتفاقي ميفته، فكر ميكني بعد اين دنيا، دنياي ديگه اي هم هست؟ اگه هست، از اين بهتره؟!&lt;BR&gt;توصيه ميكنم پست قبلي رو هم بخون، مخصوصا قسمت هايي رو كه قرمز رنگه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Feb 2008 13:59:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاسخ 3...</title>
<link>http://livan.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>سوال خانم دختر ایرونی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;سلام آقا امید امیدواورم که خوب باشید&lt;IMG src=&quot;http://commenting.blogfa.com/images/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://commenting.blogfa.com/images/20.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;راستش من ازتون کمک میخواستم اما اول پیشنهاد میکنم اگه زخمتی نیست وبلاگم رو بخونید چون همه چیز رو توش نوشتم البته همه چیز همه چیز نه یه چیزایی رو باید خصوصی به شما بگم &lt;BR&gt;من 21 سالمه و آقا ابراهیم 9 ماه از من کوچکترن . من یک ازدواج نا موفق داشتم که 6 ماه بیشتر نبود. عقد بودم دلیل جدا شدنم هم به خاطر این بود که خونواده ی نامزد سابقم واسه کارش دروغ گفته بودن نه و بابا خوب نرفته بودن تحقیق .&lt;BR&gt;حالا جریان آشنا شدنمون رو با آقا ابراهیم تو &lt;A href=&quot;http://2ta-ashegh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://2ta-ashegh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;وبلاگ&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; نوشتم اگه لطف کنید بخونید متوجه می شید. مشکل ما اینه که خونواده ی آقا ابراهیم چون جریان نامزدی من رو فهمیدن که روز خواستگاری مامانم گقتن بهشون ناراضی هستن. آقا ابراهیم دیپلم هستن و قراره اردیبهشت ماه برن سربازی و منم کاردانی مو تمو م کردن واسه کارشناسی دانشگاه شرکت کردم از لحاظ موقغیت خونوادگی هم دو ناییمون در سطج خوبی هستیم . ایشون پسر بزرگ خونواده هستن و منم تک دخترم. اگه سوالی هست بپرسید در اسرع وقت جواب میدم&lt;BR&gt;موفق و موید باشید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با سلام، شما یک بار یه ازدواج نا موفق داشتین و خیلی بهتر از منو همه میدونین که انتخاب درست همسر چه امر مهمیه. بهتون پیشنهاد میکنم که بیشتر فکر کنید. سعی کنید احساسی تصمیم نگیرین، سعی کنید همدیگرو بشناسید. دوست داشتن دو طرف خیلی خوبه اما این  برای یه ازدواج موفق کافی نیست. تا حالا فکر کردین که چرا دوسش دارین؟&lt;BR&gt;ایشون هنوز سربازی نرفتن، تحصیلات هم که ندارن، سنشون هم که کمتر از شماست. شما فکر کردین که وقتی دو سال بره سربازی شما میخوایین چی کار کنین؟&lt;BR&gt;سعی کن منطقی تصمیم بگیری تا در آینده موفق باشی، تصمیمهای عجولانه و احساسی معمولا نتایج خوبی نداره. این دوست شما به خاطر سن کمی که داره احتمالا احساسی تصمیم میگیره و شاید بعدا پشیمون بشه، باهاش صحبت کن تا در آینده دچار مشکل نشین. ازش بپرس که چرا دوست داره؟&lt;BR&gt;دلایلش باید منطقی باشه چون دوست داشتن های بی دلیل سرانجام نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مورد دیگه هم هست و اون اینکه سعی کن تو روابطت، هر رابطه ای میتونه باشه، دروغ نگی، در رابطه ای که دروغ وارد بشه، دوستی از بین میره و رابطه تموم میشه.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم حرفهام به دردت خورده باشه. موفق باشی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Feb 2008 23:39:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=livan&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>livan</dc:creator>
<guid>http://livan.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
